نوشتن برای خونده شدنه
منظورم اینه که وقتی آدم مینویسه قصدش اینه که یه نفر اونو بخونه ، و این غیر قابل انکاره.
گاهی برای خودم مینویسم ، ولی الان برای خاننده ای غیر از خودم مینویسم/
منظق
سخت نگرفتن
چند بعدب حرکت کردن
.... اه لعنتی ، خابم میاد
یه نفر میگفت وقتی زندگی برای آدم جذاب نیست میخابه. دوست دارم الان اینجا بود و ازش میپرسیدم که وقتی نه زندگی و نه خاب هیچکدومشون جذاب نیستن چه باید کرد ؟
من کسخلم
ولی نه از نوع مثبتش . از نوع منفی و آزاردهندش
نظرتون چیه نصفه شبی به ایده ای که الان به ذهنم زد عمل کنم؟
اینکه یه داستان کوتاه بنویسم
اوکی ... مینویسم
موضوع که زیاده ... مثلن در مورد یه دختر خیالی که عاشقش میشم ، یا یه چیز تخیلی و غیر عادی ، یا زندگی عادی یا یه زندگی خیالی که دوست داشتم اونجوری زندگی میکردم
اهم ... آخری رو انتخاب میکنم ;
از پنجره ی کوچیک و چوبیه اتاق کوچه ی سنگفرش و باریکی پیدا بود .
من تنها زندگی میکنم. یه اتاق کوچیک و سفید در طبقه ی دوم یه مغازه ی میوه فروشی. خونه های اینجا اکثرا قدیمی هستن ولی به خاطر رنگ سفید دیوار ها و پنجره هایه سبزرنگی که گلدون هایه شمدونی جولوشون گذاشته شده هنوز هم شادی و طراوت خودشون رو نگه داشتن.
اکثر صبح ها وقتی که از خاب پا میشی و پنجره رو باز میکنی نسیم خنک صبحگاهی بوی میوه هایی که میوه فروش تازه از میدون آورده دزدکی برای آدم میراه. مثل یه بچه ی شیطون و با نمک که از ثروتمندا برای بچه های فقیر غذا میدزده.
اینکه وقتی صبح از خاب پا میشی چه حالی داشته باشی به چیزایه خیلی زیادی بستگی داره. مثلن چند ساعت خاب بودی ، شام چی خوردی و یا اینکه شب پیش قبل از خاب به چی فک کردی. و من مثل دیشب هم مث شبهای قبلش به اون فک کردم و به همین خاطر حال زیاد خوبی ندارم.
ساعت 6:30 صبحه ،برای اینکه به موقع به کلاس برسم باید عجله کنم. چون میتونم و تمام روز بدون نفس کشیدن به بیرون خیره بشم و در فکرهام غرق بشم ، بدون اینکه به هیچ نتیجه ای برسم . پس باید همین الان جولوشو بگیرم .
برای جفت و جور کردن یک دست لباس با سختگیری شروع به گشتن میون انبوه چیز های در هم ریخته ی داخل اتاق میکنم . همیشه انجام دادن کاری که در اون لحظه اهمیت نداره برام بی معنیه ، فکر کنید کتابی رو تا نصفه خوندید و قصد دارید بعدا دوباره اونو بخونید، خیلی راحت هموجوری که روی تخت دراز کشیدید کتابو روی نزدیکترین سطح ثابت و قابل اطمینان مثل روی موکت یا روی میز می بزارید و تا زمانی که دوباره چشمتون بهش نیوفتاده یا قصد خوندنشو پیدا نکردین بهش فکر نمی کنید. البته تداخل و کنار هم قرار گرفتن چیزایه مختلف کاملن طبیعیه ، اونوقتی که تعداد این موارد زیاد میشه و مجبوری از میون انبوه لباسا و کتابا و وسایل دیگه به دنبال یه لنگ جوراب بگردی.
معمولن تا دانشگاه رو پیدا میرم ، هم به خاطر زیاد نبودن راه و هم به خاطر اینکه فرصتی برای فکر کردن در طول مسیر بهم میده. میدنم که نباید کنترلمو از دست بدم .
وقتی که از پله ها پایین میام جولوی در میوه فروش رو میبینم که با اون چهره ی معمولی و کمی تپل روی صندلی جولوی میوه فروشی نشسته و به نور هایی که همین چند لحظه پیش از خورشید رسیدن تن داده و در حال لذت بردن از کرخیه ترکیب سردیه هوای صبح و گرمیه نور خورشیده. صدای بستن در باعث میشه چشماشو باز و به من نگاه کنه. آدم خوبیه ، برخورد زیادی با هم نداریم فقط گاه گداری موقه ی میوه خریدن با هم صحبت کوتاهی در مورد مساعل عادی میکنیم ، مثلن اینکه میوه ی این فصل چیه و من از پرتقال خوشم میاد یا اینکه دانشگاه جایه خوبیه . ولی در کل میدونم به من به چشم یه دانشجو شبیه بقیه ی دانشجوها ی این شهر نگاه میکنه. یک گونه ی کاملن مشخص در جامعه.
صبح بخیری میگم از سرپایینی کوچه به راه می افتم. یه کوچه ی نسبتن طولانی که در طول خودش چندبار خم میشه.خیابونا هنوز شلوغ نیست از روی قیافه های چند نفری که میبینم میشه حدس زد که کجا میخان برن. یه کارمند بانک با کت و شلوار خاکستری و شکم متوسطی که انحناش با کنار رفتن کتش قابل تشخیص میشه ، یه دانشجویه رشته ی عمران که از بس فشار روی ستون های ساختمون هارو محاسبه کرده ستون فقارتش خم شده و قوز زده ، در ضمن یه خطکش T هم روی شونش آویزونه.
دختری که جولوی من در حال حرکته رو دوست دارم ، نه اینکه قبلن اونو جایی دیده باشم ، حتا چهرش رو هم ندیدم. به شکل ناخود آگاه احساس خوبی نسبت بهش دارم. تیپی کاملن عادی داره ، کفشایه پاشنه تخت دخترونه ، یه پولیور بهاره ی سبز رنگ ، و شال نوخودیه پارچه ای که دور گردنش پیچونده. شایید تیپ مورد علاقه ی بعضی ها دخترایه مو مشکی و لاغر مردنی باشه که چشمایه درشت و تیرشون تو صورت سفیدشون پیداشت یا پسرایه سبزه ای که همیشه تیشرتایه تنگ میپوشن و لبخندی روی لب طوری که انگار در قید هیچ چیز دنیا نیستن. اما من تو این زمینه مشکل دارم ، درک این موضوع برام سخته . اگه قراره در این دنیا انسانی برای من خاص و منحصر به فرد باشه نمیتونم اونو در دسته ای از انسان های همتیپ قرار بدم.
به هرحال حظور اون دختر در صحنه ی سراشیبی کوچه که امتدادش چم انداز درختای دانشگاه و رودخونه ای که از کنارش میگذره هست رو دوست دارم.
به دانشگاه که میرسم هنوز حال زمان بیدار شدنم رو دارم . میدونم که نباید کنترل رو از دست بدم.
مسئله اینجاست که تنها زندگی نمیکنیم و باید بپذیریم ما برای دیگران هم وجود داریم. به شکل جسمی مادی که قالب یک صورت به خودش گرفته و در ذهن اونها این صورت باید ویژگی های خاصی به خودش بگیره. ویژگی هایی مثل خلق و خو ، میزان اراده و قدرت ، قابل اعتماد بودن یا نبودن و... به همین خاطر باید همیشه مراقب بود ، هرچند با تمام وجود میدونم که کار اشتباهیه.
جولوی در دانشگاه تلفن همراهمو از جیبم در میارم و شماره ی بردیا رو میگیرم :
- سلام ، کجایی پسر !!؟
-سلام ، تو راهم دارم میام
-باشه ، پس من میرم بوفه ... میخای واست نسکافه بگیرم ؟
-آره ، ولی باز قندای منم پرت نکنی !!! .... شیرین دوست دارم
-باشه بابا ... قندایه خودمم میریزم توش ، اینقد شیرینش میکنم تا جونت دربیاد
-تلخی شیرینیو خنثی میکنه ... فعلن
بردیا رو دوست دارم . یه پسر مو فرفریه کم حرف . 7-8 سالی میشه که با هم دوستیم . میشه گفت شروع دوستی ما با شروع شناختن خودمون همزمان بود طوری که این مسیر رو تا اینجا با هم طی کردیم و چیزایه مشترک زیادی بدست آوردیم.
حالا هردو در یک دانشگاه درس میخونیم ، ولی دو رشته ی مختلف. شاید دلیل اینکه یک رشته رو انتخاب نکردیم تلاشمون برای نشون دادن عدم تشابه مطلق ما دونفر بود.
هنوز 10-20 دقیقه برا خوردن صبحانه ای مختصر زمان دارم ، پس برای خودم و بریدا پیراشکی و نسکافه میخرم و روی یکی از میزهای بوفه میشینم. بوفه ی دقیقن در قلب محوطه ی دانشگه قرار گرفته طوری که اطرفش رو محوطه ی سبزی که برای نشستن و استراحت دانشجوها در بر گرفته . زیر یه آلاچیق سیمانی میشنم . چون نور تیز خورشید زیادی جون گرفته و چشمهامو اذیت میکنه.
تلفن همراهم زنگ میخوره ، بردیاست.
-الو
-سلام ... کجایی؟
-همون جای همیشگی
- باشه .. دارم میام.
بردیا از دور با اون قیافه ی ژولیده ولاغر پیداش میشه ...
برچسب:
نویسنده: رادین شریعتی